سلطان العلماء بهاء الدين محمد بلخى ( پدر مولوى ) ( بهاء ولد )

34

معارف ( مجموعه مواعظ وسخنان ) ( فارسى )

بِهِ مَنْ يَشاءُ وَ مَنْ يُضْلِلِ اللَّهُ فَما لَهُ مِنْ هادٍ « * » گفتم آستين از كسبها افشانده‌ايت امّا دستها كوتاه نكرده‌ايت خود را چون زنبور زاغ 130 در خمره كرده‌ايت قوقو مىكنيد و در شما نيش مىزند بارى سرش بكسب و كارى باز كنيد تا برود هزارپايك 131 احوال شما كژمژ مىرود و بهر جاى دست و پاى دارد اين‌چنين حالت را ببايد كشتن تا در گوش صادقان فرونرود . انديشه و هموم وجود خود چون گل سياه و خاشاكست كه بر سر خود كرده‌ايت چون تاج ، چشم مىخواهيد تا باز كنيت بجمال جلال ، اين گل سياه فرومىدود و پيش چشم مىايستد و تو مىمالى چشم را و مژه را و نزديكست تا افكار شويت . اى بخشاينده انديشهء هستى من از من بيفكن و بر من ببخشاى و اين بند دريافت وجود من از گردن من باز كن و خبر هستى من از من دور گردان و مرا از خود بىخبر گردان و به رحمنى و بخشايندگى خبرى و آرامى ده عجب بس نكنيت كه گل تيره در چشم شما مىرود چكره 132 كنيد كسى ديگر را تا چشم وى نيز نبيند خنك آن‌كس كه اين انديشه‌ها را از تقدير مقدّر بيند چنانك شاهد و معشوقه گلابه 133 بر سر عاشق مىريزد و در چشم وى مىزند تا وى چشم باز نتواند كردن عاشق مىگويد به زبان حال كه اگر به چشم رخسارهء ترا نمىبينم و لكن از گل‌آبه مژه رخ چون گلت مىيابم . اى خواجه اگر آرام‌دلى دارى قصد قوم و فرزند چه مىدارى اگر در ميان راه يابد به اتفاقى قوم و زن و فرزند از دلارام كسى دل برنگيرد هم بر آن حال ندا دردهد كه يا لَيْتَ قَوْمِي يَعْلَمُونَ بِما غَفَرَ لِي رَبِّي وَ جَعَلَنِي مِنَ الْمُكْرَمِينَ « * * » تا ارشادى كرده باشد دوستان را به حالت خود و اگر اى خواجه دلارامى ندارى چه سعى مىكنى در ايجاد فرزندان ، از سرگشتگى ايشان چه مىخواهى كسى كه دلارامى را در بايد چگونه او خانهء دارد و چگونه زن و فرزندى دارد و اگر آتشى عياذا باللّه در خانه‌اش افتد او را از آن چگونه ياد آيد كسى كه او چاكرى لشكرى كند او

--> ( * ) قرآن كريم ، 39 / 23 ( * * ) قرآن كريم ، 36 / 26 ، 27